

محمد ايل بيگي محمد ایل بیگی
محمد ايل بيگي, محمد ايل بيگی, مجري, گوينده, اخبار

محمد ايل بيگي محمد ایل بیگی
محمد ايل بيگي, محمد ايل بيگی, مجري, گوينده, اخبار

محمد ايل بيگي محمد ایل بیگی
محمد ايل بيگي, محمد ايل بيگی, مجري, گوينده, اخبار
.jpg)



محمد ايل بيگی
#محمد_ايل_بيگی
#محمد_ايلبيگی
#گوينده_خبر #گوينده_اخبار
گوينده خبر گوينده اخبار
تلويزيون
#تلويزيون
محمد ايل بيگي (مجري و گوينده راديو و تلويزيون) و فاضل نظري (شاعر)


محمد ایل بیگی, ایل بیگی, اخبار جوانه ها , صدا و سیما, مجری


برچسبها: محمد ايل بيگي, اخبار جوانه ها, مجري تلويزيون, ايل بيگي, مجري

محمد ایل بیگی, ایل بیگی, اخبار جوانه ها , صدا و سیما, مجری

برچسبها: محمد ايل بيگي, اخبار جوانه ها, مجري تلويزيون, ايل بيگي, مجري

کليک کنيد:
دکلمه جديد محمد ايل بيگي به اسم "رازداري"
رازداری کن و از من گله در جمع مکن
باز بازیچه مشو، بارِ سفر جمع مکن
با حضور تو قرار است مرا زجر دهند
خویش را مایه ی دلگرمی هر جمع مکن
به گناهی که نکردم به کسی باج مده
آبرویی هم اگر هست بخر جمع مکن
ترسم آسیب ببیند بدنت، دورِ خودت
این همه هرزه آلوده نظر جمع مکن
آخرین شاخه تو سهم عقابی چو من است
روی آن چلچله و شانه بسر جمع مکن
محمد ايل بيگي و همسرش



محمد ایل بیگی ایل بیگی جوانه اخبار جوانه ها صدا و سیما مجری گوينده خبر اخبار شعر اشعار


محمد ایل بیگی ایل بیگی جوانه اخبار جوانه ها صدا و سیما مجری گوينده خبر اخبار شعر اشعار
محمد ایل بیگی ایل بیگی جوانه اخبار جوانه ها صدا و سیما مجری گوينده خبر اخبار شعر اشعار

محمد ایل بیگی ایل بیگی جوانه اخبار جوانه ها صدا و سیما مجری گوينده خبر اخبار شعر اشعار



محمد ایل بیگی ایل بیگی جوانه اخبار جوانه ها صدا و سیما مجری گوينده خبر اخبار شعر اشعار



محمد ایل بیگی گوينده مجري اخبار صدا و سيما جوانه ها







محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار مجري تلويزيون
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری

محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار مجري تلويزيون
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری


محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار مجري تلويزيون
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری


محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار مجري تلويزيون
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری








محمد ایل بیگی , ایل بیگی , جوانه , اخبار جوانه ها , صدا و سیما , مجری گوينده خبر اخبار

محمد ایل بیگی , ایل بیگی , جوانه , اخبار جوانه ها , صدا و سیما , مجری گوينده خبر اخبار
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار

محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار
محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار

محمد ایل بیگی, ایل بیگی, جوانه, صدا و سیما, مجری گوينده خبر اخبار
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
بیایید قدردان باشیم ...
بدرقه ی خداوندی !!!!!
وقتی خدا بدرقمون می کرد ، می گفت : جایی که می فرستمت ، مرمی داره که می شکننت ، نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی !!! تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری . قلب می ذارم که جا بدی اشک می ذارم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی برمی گردی پیش خودم .

از همان روزي که دست قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مردم
گرچه آدم زنده بود
ليکن آدميت مرده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی یا که مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه سکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
آري ... آدميت مدت هاست که مرده و امروز چه راحت از مرگ انسان سخن به ميان مي آيد . . .
مثل مداد باش !!!
نه يک نوع خاص اون!
نه يک شکل متفاوت!
نه حتي يکي از اون پرنقش و نگارا ..
يا خيلي ساده و بيرنگ و شکسته...
تنها مثل مداد باش...
تنها يکبار به مداد فکر کن ....
در مداد 5 ويژگي و صفت منحصر بفرد وجود داره...که اگر به دستشان بياوري، براي تمام عمرت به آرامش مي رسي!!!
صفت اول:
مداد ميتونه چيزاي زيادي بنويسه، اما هرگز نبايد فراموش کنه که دستي وجود دارد که هر حرکتشو هدايت مي کنه. ما هم تو زندگيمون توسط دستي هدايت مي شيم.. اسم اين دست خداست، ما بايد هميشه تو مسير اراده اش حرکت کنيم تا به آرمش برسيم.
صفت دوم:
مداد گاهي از آنچه مي نويسه دست مي کشه و از مداد تراش استفاده مي کنه... اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيزتر مي شود .. پس ما هم، اگر مي خواهيم پيشرفت کنيم بايد رنج و سختي ها را تحمل کنيم..اين رنج باعث مي شود انسان بهتري بشيم.
صفت سوم:
مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. پس تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودمونو تو مسير درست نگهداريم، مهم است که گاهي به عقب برگرديم و اشتباهاتمان را پاک (جبران) کنيم.
صفت چهارم:
ظاهر مداد اصلا مهم نيست.. چوبي باشد يا فلزي! فانتزي يا شکسته! زغال مداد اهميت دارد که داخل مداد است. پس بايد مراقب باشيم که درونمان چه خبر است. ظاهر اصلا مهم نيست...
و سر انجام پنجمين صفت مداد :
مداد هميشه اثري از خود به جا مي گذارد، خواه خطي زيبا و خوانا يا تصويري زشت و ناهنجار.. ما هم در زندگي از خودمان ردي به جاي مي گذاريم ... پس بايد بدانيم و هوشيار باشيم که چه مي کنيم... ما هم با هرکارمون يا رفتارمون يه ردي يا اثري از خودمون به جا مي ذاريم...
.
..
...
حالا دوست داري مثل مداد باشي يا نه؟
هر سال با نزديك شدن 17مرداد جامعه بار ديگر به ياد قشري مي افتد كه پس از سوگند خداوند به قلم در عرصه هستي نمود پيدا كرد . خبرنگار با اين وصف موجودي است كه در تلاطم روزگار و مسيرعشق خدمت به همنوعان، آنجا كه همه گرسنه هستند ، او طعم فقر را بيشتر مي چشد و زمانيكه همه خوابند ،بيداراست تا ديگران در آسايش روزگار را طي كنند. خبرنگار يعني پرندهاي در حال پرواز كه هميشه چشمهايش بر روي تمام جهان بازاست و همهچيز را ميبيند و تلاش دارد تا پروانه وار بر گرد شمع وجود ساير همنوعان بسوزد تا ديگران با اميدي بيشتر به زندگي ادامه دهند. خبرنگار يعني موجودي زاده شده براي رفتن به اوج حادثه ونشان دادن دليري زنان و مردان راست گفتار ،راست كردار،راست قامت مبارزه كننده با ظلم وبي عدالتي از هر نوعي و در هر گوشه اي از جهان كه باشد.خبرنگار يعني انساني كه آماده است در هر زمان و هر وضعيت فكري و جسمي با قلم پر توان خود از حقانيت فارس بودن هميشگي خليج هميشه فارس و مظلوميت دائمي مردم محروم بشاگرد ،سخن گويد. خبرنگار يعني بيان كننده عشق تمامي مادران وپدران ايران زمين به آب وخاك وفرزند خود. خبرنگار يعني آنكه وقتي همه مي گريند فريادش دلهاي خشكيده را زنده ميكند و ماسك اميد بر چهره غمزده مردم عزيز از دست داده مي زند. خبرنگار موجودي است كه از آن هنگام كه پذيرفت بنويسد و از مردم بگويد، پذيرفت كهبايد براي تمام فصول بنويسد، نوشتاري "ماندگار". نوشتههايش جلاي روحش است و مرهمي بر زخمهاي كساني كه نميشناسد و كساني كه هرگز او را نخواهند شناخت. نوشتههايش گاه بسان امواج درياي خروشان بر صخرههاي ساحل ميكوبيد و گاه تابش ملايم خورشيد هستند بر برگ درختان تنومند. قلم در دستان او سجده ميكند و كاغذ براي غمهاي نهفتهدرونش ميگريد. او از اشك مردم ميگويد ، از لبخند آنها مينويسد در حالي كه خود غرق در غم واندوه است.خبرنگار قاصدكي است براي تمام فصول، قاصدكي كه بر فراز آسمان به پرواز در ميآيد و تنها به شوق نوشتن بر زمين مينشيند. خبرنگار عاشقي است كه صبر،استقامت و شجاعت را به پشتوانه قلمش ابزار حرفهاش قرار داده است . سرما، گرما، كسالت روحي و جسمي و هزاران مانع ديگر ذرهاي از عشق او به حرفهاش نمي كاهد. او عاشق است. عاشقي كه ديدن كودكان پا برهنهاي كه از غم نان خفتهاند، مادري كه فصل خزان عمرش را به تنهايي در خانهاي به دور از فرزندانش سپري ميكند، دستان پينه بسته كارگري كه عدم توانايي رفع خواهش هاي كودكانه فرزندكمر اوراشكسته ،او را تا سرحد جنون به پيش مي برد. آري خبرنگار عاشق مردم است كه هر گاه قلم به دست مي گيرد تنها سعي مي كند اقدامي كند تا رنج ومصايب عشق هايش كمتر گردد. او با نوشتههايش ميگريد و ميخنديد و هيچ ابايي از گفتنها و نوشتنها ندارد. آري خبرنگار عاشق است ،عاشقي كه ستايش از او در اين روز كمترين سزاي اوست.
پابلو نرودا می گوید ......
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر سفر نکني،
اگر کتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر برده عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي ...
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش واميدارند
و ضربان قلبت را تندتر ميکنند،
دوري کني . . .،
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگيت
وراي مصلحتانديشي بروي . . .
*
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن
* بسم الله الرحمن الرحيم *
منتظرم . منتظرت هستم .فکر مي کنم همه بچه هاي زمين تو را مي شناسند و در گهواره هايشان خواب تو را مي بينند . هزار سال است که خورشيد ، پشت پرده هاي آسمان پنهان است و چشم ها منتظر آفتاب ايمان . هزار سال است که هر شب نيمه شعبان ، کوچه و خيابان از قطرات اشک چراغاني مي شود . کيست ؟ چيست ؟ وکجاست آن که هزار سال منتظران و عاشقانش ، در انتظار مي سوزند و مي سازند .
گفتي که مي آيي و با خود دانه هايي از جنس محبت و به رنگ مهرباني مي آوري و آن ها را در زمزمه دلها مي کاري و خود باران مهربان مي شوي تا سبزشان کني . گفتي که مي آيي و با خود کليد مي آوري که قفل قفس ها را باز کند و پرندگان را آزاد . آنگاه تو خود پرندگان دوستي را بر آسمان دل ها پرواز مي دهي .
1177 سال است که منتظران ، جشن مي گيرند . جشن ميلاد خورشيد پشت ابر . کوچه ها را آذين مي بندند و تبريک مي گويند .
روزهاي فرخنده ماه شعبان است و فردا ميلاد امام زمان ۱۱۷۷سال پيش دوازدهمين پيشواي مسلمانان چشم به جهان گشود و با انعکاس نور الهي ، به جهان و جهانيان اميد بخشيد .
در روايتي از پيامبر اکرم (ص) نقل شده که برترين عبادت ها ، انتظار فرج حضرت مهدي موعود (عج) است . انتظار به معني اميد و آمادگي براي آينده بهتر است . استقامت ، شجاعت و قاطعيت ، انقلاب اخلاقي ، ايمان عميق و توکل به خدا ، گام برداشتن در مسير پيشرفت هاي علمي و رشد انديشه ها ، توجه به طبقه مستضعف و محروم ، اتحاد و به هم پيوستگي ميان مسلمانان و مهم تر از همه برنامه ريزي جامع در همه زمينه ها تحت نظر ولايت فقيه ، از مهمترين عوامل زمينه ساز ظهور است .
اي پادشه خوبان ، داد از غم تنهايي ، دل بي تو چونانم کرد ، وقت است که باز آيي ، وقت است که باز آيي . نيمه شعبان مبارک .
داداش عرفان . . .

اين داداش عرفان منه . خيلي دوستش دارم . امسال مي ره کلاس سوم دبستان . درضمن عرفان همه نظر هاي شما دوستان رو خونده و از همتون تشکر کرده . ممنونم از حضورتون .
ياحق
بهشت و جهنم . . .
روزي مردي با خداوند مکالمه اي داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟'، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد، مرد نگاهي به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد، افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند، به نظر قحطي زده مي آمدند، آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند، اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدي، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و چاق بوده، مي گفتند و مي خنديدند، مرد گفت: 'خداوندا نمي فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند!'
هنگامي که موسي فوت مي کرد، به شما مي انديشيد، هنگامي که عيسي مصلوب مي شد، به شما فکر مي کرد، هنگامي که محمد وفات مي يافت نيز به شما مي انديشيد، گواه اين امر کلماتي است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوري مي کنند که يکديگر را دوست داشته باشيد، که به همنوع خود مهرباني نماييد، که همسايه خود را دوست بداريد، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي) نخواهد شد.
تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را براي ديگران ارسال نخواهند کرد، زيرا آنها تنها به خود مي انديشند، ولي اگر شما جزء آن 7% باقي مانده مي باشيد، اين پيام را براي ديگران ارسال نماييد، من جزء آن 7% بودم، همچنين به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذاي خود را با شما سهيم شوم.
سختی ها به ما می آموزد که زندگی را بیشتر قدر بدانیم
گاه بیش از آن که قدر زندگی اطراف خود را بشناسیم ، احساس ترس و تنهایی کرده ایم .
همان گونهن که رشد می کنیم زندگی دگرگونه می شود و این حققتی است بذیرفتنی .
آموختن بیشتر ، رشد بیشتر را به همراه می آورد .
آزردن ، ترسیدن ، تنها ماندن و گریستن . .. منزل های راه آموختن اند . . .
درک احساساتمان ؛ زندگی را عرصه نبرد و بیروزی می کند .
گذران دوران سخت از تو همان می سازد که هستی . . .
دل من . . . ![]()
گاهی . .. ![]()
گاهی که تنهایی. ![]()
گاهى كه تنهایى، آینه برمىدارى و به چهره خویش مىنگرى، تا نیك و بد و زشت وزیباى آن را ببینى.
خلوت با خویش، براى شناخت «خود»! شاید در حضور جمع، شرم كنى، ولى درتنهایى، خجالت و شرمى نیست، چون نگاه و مراقبتى نیست، جز همان كه نگاهش همه جاهست و مراقبتش دائمى است.
اینجا هم خلوت و تنهایى و فراغت، چاره ساز است.
لحظات سرشار از بركات و معنویات رمضان از همین فراغتهاى مطلوب و دوست داشتنى است.
فرصت خلوت با خویش و خداست، ساعات حضور در مجلس «مراقبه» و «محاسبه»است، موعد امتحان اخلاص است، فرصتى است تا «دفتر دل» را بگشایى و «كتاب عمل»را بازخوانى كنى.
با كدام دعوت به این ضیافت آمدهاى؟
سر كدام سفره و مائده معنوى نشستهاى و فیض حضورت و بهره آمدنت چیست؟
كیستى، كجایى؟ چه مىكنى؟ چه دارى؟
ماهها انتظار مىكشیدى كه باز هم «ماه خدا» فرا رسد و دست نیاز و پاى طلب، به این آستان و این سوى ، برآورى و بكشى.
رمضان را مفت از كف مده!
یادداشتی از محمد ایل بیگی . . .
دوستم . . .
هم نفسم . . .
در جستجوي حقيقتم.
حقيقتي كه از من دور افتاده.......نه ...من از او دور افتاده ام.
حقيقتي كه در گاه در ايامي خاص به دنبالش مي گردم و حال در همن ايام نيز جستارش برايم غريب است.
در جستجوي زيبايي به هزار توي ذهن سر مي كشم . از وراي خاطرات كودكي و از پس پاكي آن سن و سال نوري را مي بينم...
ذهن پر از زيبايي است....همچون طبيعتي بكر و همچون رودي جاري...اي كاش مسيراين رود درست باشد تا به دريا برسد.........
یا علی . . . در جستجوی حقیقت خلقت تو می گردم . . .

دراین شبهای پر برکت ما رو هم از دعا فراموش نکنید . .. یا حق . . .
به نام خدا . . .
نمي دانم و نمي خواهم بدانم که از چه بگويم .
از که بگويم و چرا بگويم .
دوست دارم هر چه دل خواست بگويم . .
دوست دارم هر چه دل خواست بخواهم . . .
دل . . . دل من . . . هيچ وقت نبوده و نيست . . .هيچ وقت مهم نبوده و نيست .
هيچ وقت نخواهند دانست درد دل را . . .
گوش کن . اين چه صداييست . . . خيلي خيلي نزديک است . انگار کسي دارد قصه اي مي گويد .
انگار کم کم مي توانم درکش کنم .
قصه از ديوار و در مي گويد . قصه از در و ديوار مي گويد . . .
در و ديواري کاه گلي . . .
مادربزرگ استکان را لبريز از چاي مي کند . ..
باراني تند در حال باريدن است . . .
کم کم بوي خاک خيس به مشامم مي رسد . . .
چه خوش بويي . .. چه زيبا حالي و چه خيس هوايي . . .
ناگهان آن استکان . . . به مراتب تکه شد . . .
دستان مادربزرگ خيس شد . . . بيشتر دقت کن . . .
آسمان مي گريست . . . آسمان مي گريست از درد دستان مادربزرگ . ..
حال مي شد دليل گريستن ابر را دانست . . .
حال مي شد غرش آسمان را شنيد از درد . . .
نه فقط درد مادربزرگ . . .
خيس بود . . . دست او از خون خيس بود . . .
دهانم مي خواست بجنبد . . . زبانم مي خواست بگويد . . .
مادربزرگ . . . تو مرا مي فهمي . . . من تو را مي خواهم . .. و همين ساده ترين قصه
يک انسان است . . .
فصه از مادربزرگ گفت .. . قصه از من گفت . . . قصه از باران گفت . . . قصه از ديواري
نازک و کاه گلي گفت . . . قصه از شيرواني شکسته گفت . . . قصه از انسان گفت . . .
قصه از انسانيت گفت . .. قصه از آدميت گفت . ..
قصه ادامه داشت . . . اما نه گوش شنوا . . .
از همان روز . . . از همان روزي که با شلاغ و خون ديوار چين را ساختند . .. از همان
روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند . . . آدميت مرد . . .گرچه آدم زنده بود . . .
ليکن آدميت مرده بود . . .
وقتي اين شعر به خاطرم مي آيد . . . دوست دارم گريه کنم . . .دوست دارم سيلاب
اشکم را روي گونه هايم روانه کنم . . . دوست دارم حرف دل بزنم . . . آدميت . . .
انسانيت . . . استکان . . . مادربزرگ . . .
من . .. قصه من . . . گوش تو . . . دل تو . . . درد تو . . . چشمان اشک آلود تو . . . چه
زيبا لحظه ايست . . . چه زيبا لحظه ايست بي صدا فرياد کردن . . .
چه زيبا تصويريست . . . چه زيبا تصويريست تصوير فريادگر صامت . . . چه زيبا قصه اي . . . چه
زيبا خوابي . . .چه راحت حالي . . . چه صاف و پاک آسماني . . .
محمد ایل بیگی ***
(کپی و هرگونه استفاده از این متن تنها با ذکر منبع مجاز می باشد )

ماه رمضان بر شما عاشقان مبارک ![]()
به نام او که انسان را عزت داد /شیطان را ذلت . . . ![]()
دوستان عزیز وب نویس / علاقه مندان به مطالب وب / سلام . . .
امروز می خوام قسمتی از مصاحبه با شیطان رو براتون بنویسم .
لطفا بعد از خوندن این متن نظرتون رو بگید . . .
برای خوندن اون اینجا رو کلیک کنید . . .
خبرنگار یعنی خبرنگار
خبرنگار یعنی نگارنده خبر ![]()
خبرنگار یعنی سازنده خبر ![]()
خبرنگار یعنی جنگنده جنگ رسانه ![]()
خبرنگار یعنی عشق به نظام و ملت
خبرنگار یعنی . .. شما بگویید . . .!!! ![]()
(( بسم الله الرحمن الرحیم ))![]()
تو مرا می فهمی ![]()
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی![]()
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم![]()
و تو هم می دانی![]()
تا ابد در دل من می مانی![]()
...
در پایان از شما خواننده عزیز تقاضا می کنم تا نظر خود را درباره این شعر به ما گزارش دهید تا در این وبلاگ به نمایش درآید .
با تشکر
محمد ایل بیگی / مدیریت وبلاگ